بستن تبلیغات

نـــــــــورا عزیز خالهـ !

نـــــــــورا عزیز خالهـ !

همیشگی

 

نبوده ، نیست ، نخواهد بود !

عزیزتر از تو کسی برای من . . .


 همیشگی

[ جمعه 16 فروردين 1392 ] [ 16:09 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
نقاشی های تاریخی : )

چندوقت پیش که رفتیم خونه مامانجون بزرگ (مادر بزرگ مامان زهرا_ چون نورا به مامان من میگه مامانجون برای اینکه اشتباه نکنه بهش گفتیم که به ایشون بگه مامان بزرگ و بعد چون خودمون بهشون میگفتیم مامانجون نورا هردو رو با هم قاطی کرد و صداشون میکنه مامانجون بزرگ)

با این صحنه مواجه شدمعینک

1

گویا عید که چند روزی اونجا بودیم نورا و با بچه های خاله ها نقاشی کشیده بودن و خودشون برده

بودن توی حیاط و به شیشه ی پنجره ی اتاق زده بودننیشخند

و این کاغذهای زرد و پاره شده نتیجه ی یک ماه و نیم آفتاب و بارون خوردنه نیشخند

و اون یکی برگه ای که سفیدتره واسه بچه ی خاله کوچیکست که اون روز بین بچه ها نبوده و

بعدا که متوجه شده نقاشی کشیده و چسبونده کنار بقیه ی نقاشی ها

 

اینم نقاشی تک نتیجه ی مامانجون بزرگ از نمای نزدیک تشویق

2

الهی خاله فدات بشه که مدادرنگی بهت نرسیده نیشخند

تاریخ: هشتم فروردین ماه 92

نوشته ها هم کارِ بزرگترینشون، ینی زینب خانومه که 8 ساله ست

انار دونه دونه کارت شده نمونهنیشخند

[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 19:37 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
50 ماهگی

50 ماهگیت مبارک 

عزیزکم ماچ

50 ماهگی

 

+ هنوز دوتا از امتحان هام مونده امیدوارم زود تمام بشه تا بتونم خاطره های خانوم گل رو توی این مدت تعریف کنم : )

+عذر بابتِ نبودنم توی این مدت 

+زود برمیگردم و کامنتا رو تایید میکنم

[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 20:53 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
تولد دخترک 4 ساله ...

18 فروردین 92 

 

تولد 4

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ] [ 13:05 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
تولدت مبارک : *

 

تولدت مبارک فرشته کوچولوی منماچ

امروز دوست داشتنی ترین روز دنیاست واسه من،

امروز تو 4 ساله شدی و من 4 ساله که خاله شدممژه

نـــــــــــــورآی من دوســـــتـت دارم ماچماچ

تولدت مبارک!

 

[ يکشنبه 18 فروردين 1392 ] [ 9:56 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
نوروز 92!

میدونم که خیلی دیره و عذر میخوام اما سال نو رو تبریک میگم و

امیدوارم که 92 سال خوبی برای همتون باشه و سرشار از آرامش و خوشبختیقلب

 

چند ساعت بعد از سال تحویل عید دیدنی خونه ی مامانجون از خود راضی

1

 


ادامه مطلب
[ جمعه 16 فروردين 1392 ] [ 17:20 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]

سلامعینک

نـــــورآ خانومی و مامانی و بابایی به مدت 2 روز رفتن لار ... 

دختریمون توی همون 1 روز واسه خودش کلی لباس خریده بود 

عکس چندتاشونو میزارم ادامه مطلب

 

اینم نفس خاله در ژست های مختلفنیشخند

7

 

من به قربون این جورابای زردت نیشخند

8


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 10 اسفند 1391 ] [ 9:55 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
روضه

سلام

اول عذرخواهی میکنم بابتِ این مدتی که نتونستم اینجا رو آپ کنم،آخه امتحان داشتم...

 

مامان جونی از 9 دی تا 13 دی روضه داشتن

عکساش رو توی ادامه مطلب میزارم...

روز چهارم روضه هامون بود که نورا اومد توی آشپزخونه و داشت بلند بلند حرف میزد

مامان زهرا هم به نورا گفت که آروم تر حرف بزن زشته

نورا اون روز زیادی سرحال نبود و ناراحت شد

رفت و صندلی کوچیک آبی رنگش رو آورد و گذاشت گوشه ی آشپزخونه و پشت به ما 

نشست روی صندلی و دستش رو به حالت قهر گذاشت روی درِ کابینت و سرش رو به اون تکیه داد

و آروم آروم و بیصدا با خودش حرف زد و دردُ دل کرد که مامان منو دعوا کرد، من دیگه دخترش

نمیشم و....

مامان زهرا هم اومد نازِ نورا رو بکشه که نورا یه باره شروع کرد جیغ زدن و با صدای بلند میگفت:

بزار بابا مهدیم بیاد بهش میگم، برو من دیگه دوستت ندارم، واست دخترِ بدی میشم،

اتاقم رو کثیف میکنم و دیگه تمییزش نمیکنم، اصن میرم دخترِ مامان جون میشم،

به بابا میگم دعوات کنه و...

حالا فکر کنید که خونه ساکت بود و همه داشتن دعا میخوندن و نورا باصدای بلند و گریه

این حرفا رو میزد

من و خاله بزرگه و مامان زهرا هم که اونجا بودیم مُرده بودیم از خنده و نمیتونستیم نورا رو

آروم کنیم

خلاصه عمه جون اومد و نورا رو راضی کرد که ببرتش توی اتاق و واسش گارفیلد بزاره 

خندهنیشخندخنده

 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 20:23 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]

شب یلدا رو همگی خونه ی مامانجون (بابایی) نورا دعوت بودیم

اما نورا جونم 6 روز بود که تب داشت و سرمای سختی خورده بود وقبل از اینکه بیان خونه ی مامانجون

رفتن آزمایشگاه تا نورا جونم آزمایش خون بده آخه خانوم دکتر واسش آزمایش نوشته بود

اول که نورا جونم اومد حسابی تب داشت 

ولی بعدش با خوردن هندونه تبش پایین اومد اما اینقدر بی حال بود که نتونستم ازش عکس بگیرم

اون شب خاله لاک زده بود و نورا میگفت منم لاک میخوام و خاله بهش قول داد که واسش یه لاک بخره

البتخه نورا درخواست 5 تا لاک داده بود و گفته بود که یکیش سورمه ای باشه، یکیش توسی تیره

و یه سبز، یه بنفش و یه قرمز  ولی من فقط یه لاک خریدم واسش 

امروز بعد از کلاسام رفتم واسه ی گل دخترم لاک خریدم 

چندتا عکس میزارم از امشب که خاله واسه ی نورا لاک زد و 10 روز قبل که نفسم هنوز سرما نخورده بود

 


ادامه مطلب
[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 21:18 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
نــــــــورآ در دبی

سلام

نـــــــورا نفسی پنج شنبه ی هفته ی قبل با مامانی و بابایی رفت مسافرت

ودوشنبه برگشتن 

خاله ای دلش واسه نورا یه ریزه شده بود ني ني شكلك

بهش میگم نورا کجا رفته بودی میگه رفته بودیم اردبیل

بعد سه شنبه رفت مهد خاله افروز بهش گفته نورا کجا رفته بودی گفته رفتیم هتل عباسی

کلا بچم نمیخواست به روی خودش بیاره که رفتِ دبی هر سری اسم یه جا رو میگفت

 

دبی

 

بفرمایین ادامه مطلب ....

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 15:11 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
خاله خانوم عکس میگیرد :)

بلاخره من تونستم از نورام عکس بگیرم جمعه ی هفته ی قبل و هفته ی قبل ترش خونه ی مامانی نورا 

دعوت بودیم و هر دو روز رو نورا به خاله اجازه داد که ازش عکس بگیره 

فکر کنم وقتی خونه ی خودشونِ راحت ترِ واسه همین اینقد خانوم وار ایستاد تا من ازش عکس بگیرمچشمک

جمعه ی هفته ی قبل تری نیشخند

1

 

2

 

3

 

4

 

4

 

1

2

جمعه ی بعدینیشخند

1

 

2

 

3

 

 

[ يکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 15:01 ] [ خاله ی نـــــــورا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد